شب های زمستانی با طعم فرینج
ژانویه 26, 2011 at 11:35 ب.ظ. بیان دیدگاه
شب های زمستون تو بحث سریال بیشتر منو یاد شروع فصل جدیدی از لاست میندازه ، 21 ژانویه 2009 یا 2 فوریه 2010 شروع فصلهای 5 و 6 لاست ، شبهای سرد لاستی ، شبهای سردی که با صبحهای سردتر شروع میشد ، شبهایی که گله میکردیم چرا شب زمستان طولانیست و صبح نمیشه
کلا تو این یکی دو سال زمستون من یه جورایی طعم لاست گرفته بود ، یادم میاد که صبحها ساعت حدود 7 یا8 که اپیزود جدید رو دانلود میکردم یه ماگ داشتم که توش از این قهوه های فوری یا هات چاکلت های فوری درست میکردم مینشستم پشت مونیتور و هدست به گوش اپیزود جدید رو میدیدم و با گرمی اون قهوه و گرمای سریال سرمای زمستون رو فراموش میکردم ، هر چی بوده و هر طور بوده به خاطرات پیوست ، از تک تک دقایقش خاطره دارم ، از تک تک لحظه هاش خاطره دارم و به قول نوت یه نفر تو گودر این خاطره هاست که انسان رو میسازه
اما امسال
امسال که فصل 7 لاست نداریم ، جایگزین شبهای زمستانی فرینج شده
فرینجی که یه جورایی جو جی جی ایبراهامزی توی اون موج میزنه ، جوی که به سوالهای کوتاه مدت پاسخ بده و سوالهای کلی رو هنوز در هاله ابهام بگذاره
از همه بیشتر این فضای احساسی که بین اولیویا و پیتر برقرار شده ، یه فضای خاص شده ، تو کمتر فیلمی همچین موقعیتی دیدم ، اینکه پیتر از ته دل اولیویا دانم رو دوست داشت نه چهره و صورت الیویا دانم…
خلاصه
هدف از این پست گفتن یه جمله از فرینج بود
جایی که اولیویا از پیتر در مورد پیتر میپرسه چرا کتاب(هر وقت بودا رو تو خیابون دیدی بکشش) بهترین کتابته؟
پیتر هم میگه :
چون این کتاب در مورد اینه که برای پیدا کردن جواب هات به دیگران محتاج نباش ، اینکه جواب ها رو فقط در درون خودت میتونی پیدا کنی
اینکه جواب ها فقط و فقط در درون خودمون هست…


این نوشته را دنبالک کنید. | از راه آراِساِس در دیدگاهها مشترک شوید